تبليغاتX
گ

یه چیزایی رو برای خداداد تعریف کردم و اونم مامانش اومد در خونمون و چادر به کمر.. سر مامانم داد زده بود که : "هوی!..جلوی بچه تو بگیر زنیکه!.. ببین چه چیزایی به بچه م گفته و اونو گریه انداخته و حالا نشسته توی خونه و میزنه توی سرش!؟..."
مامانم هم هزار بار لباشو گاز گرفته بود و وقتی حسابی پشت چادرش قائم شده تا لرزیدنشو کسی نبینه.. اومد و منو انداخت توی توالت حیاط و لختم کرد و با دمپایی افتاد به جونم..
"ذلیل مرده!.. دوباره چه دسته گلی به آب دادی هان؟!.. وایسا بابات بیاد.. این حرفها چیه زدی مادرسگ!.." من هم هی گفتم "غلط کردم...گه زیادی خوردم...نزن مامان.. تو رو خدا..."

حالا هم که افتادم روی تخت و از درد میلولم به خودم...اشکهای روی صورتم خشک شده و سفیدک زده...آخ آخ!..آخرین دمپایی رو بد زد در(...)حتما حسابی سرخ شده چون داغ داغه.. نمیتونم تاقباز بخوابم..دمر شدم و عکس قالی توی چشمامه..یه فرش قرمز با یه جای سوختگی که جای..(ولش کن..کتکش رو از بابام خوردم).

مامانم الان رفته ختم انعام.. گفته هیچ قبرستونی نرم تا بیاد.. دوست دارم الان یه انشا بنویسم و توش هزارتا فحش بدم به مامانم و مامان خداداد..مثل اون روز که در مورد معلممون نوشتم که همیشه زیپ شلوارش بازه و یه بار حتی شورت هم پاش نبوده!... یا اینکه موهای سر ناظممون همیشه کثیفه و از چربی برق میزنه..البته بماند که وقتی خوندمش و بچه ها زیر زیرکی خندیدن- یه کتک حسابی خوردم از معلممون که رنگ مداد گلی شده بود. تا جایی که میخواستن پرونده مو بزنن زیر بغلم و مامانم اومد و کلی التماسشون کرد ولی من هیچی نگفتم..حتی نگفتم ببخشید..کلی هم ذوق کردم که ضایع شدن.

خب تقصیر من چیه؟!.. راست گفتم که!..آدم بزرگا برای راست گفتنم دائم منو میزنن.

حالا هم که خداداد..فقط بهش گفتم که چه جوری به دنیا اومده و چه کیفی میده اینجوری..باورش نشد. من خودم وقتی شنیدم یه جوریم شد.باحال بود ولی من باورم شد.. اون خجالت کشید و کیفشو برداشت و دوید سمت خونشون..بچه ننه همه چیز رو به مامانش گفت. یکی نیست بگه آخه خره! خدا چه جوری یه شب بچه رو توی شیکمه مامانا میذاره؟!. بالاخره به خاطر دهن لقیش یه روز با تیرکمون سنگی میزنم پس کله ش.

ممم... امروز چهارشنبه ست؟ آ..آ..ره...! جونمی جون...فردا ورزش داریم زنگ آخر.. میخوام یه گل مشتی بزنم به "امید" پسر اشرف خانوم... خیلی ادعاش میشه تو دروازه بانی.
آخ آخ بذاربلند شم..دیکته شب دارم..مینویسمش خودم..تازه شم!یه خط دیگه بلدم که به خودم نمره بدم!.

                                
+  یکشنبه 19 آبان1387   اثر  آسد بهنام خان یاسینی(گ)  | 

                            
۰:چت شده؟
-:هیچی...داغم یا سرد؟...پیشونیم آتیش سرد گرفته...
۰:میخوای دکتر رو خبر کنم؟
-:کاش دندون درد باشه...نه؟...یا چیزی شبیه تب سرماخوردگی...
۰:میخوای یه بالش بدم، یه ذره خستگیت در بره...دستم کو؟...
-:های!...امروز چند شنبه است؟ کلی کار مونده رو سرم...کسی در زد؟...کسی داره میاد؟...
0:خل شدی؟...اینجا که در نداره...اینجا که اصلا اتاق نیست...
-:پس چرا داغم اینقدر...هان؟...راستی اسمت چیه؟...چرا شبیه اسبی؟!
0:خره تو تب داری...من خدام!...
-:برو بیرون...اینجا همه چیز شکل تصوراتمه...نذار کفر بگم...
0:میخوای یه فرشته بفرستم تا پاشویت کنه؟...
-:نه...چی میگی؟...ریحانه کجاست؟...نیومده؟...زنگ نزده؟...نکنه زنگ زده و من نفهمیدم...گوشیمو بده سریع بهم...دستات کو؟...
0:بیا بگیر گوشیتو...چشماتو ببند کمی...خوب میشی...
-:گمشو...دارم استفراغ میکنم محبتهاتو...گمشو...داری میری هی!...یه سیگار برام روشن کن...
۰:بیا بگیر...من که نمیتونم برم از هیچ جا...
-:مرده شورتو ببرن...درد منم همینه...چرا واسه خودتم روشن کردی؟
۰:سرم درد میکنه
-:چرت نگو...تو هیچ چیزت نمیشه گنده!...
۰:تبت منم گرفت...تو دیونه شدی...خب البته بگما...زجر، گناهاتو پاک میکنه...جون کندن الانت، اون دنیا، بهت یه صندلی میده که راحت بشینی...
-:خفه شو...برو گمشو لعنتی...تا کی طول میکشه؟...
۰:تا هروقت که من بگم...
-:کاش بوی گند استفراغمو نمیتونستی تحمل کنی و میزدی به چاک...دارم میسوزم...تنم داغه...
زیر گلوم یخه...لبام خیسه از آب جوش...
۰:ولش کن...حالا که استفراغ کردی بلند شو از خواب...لباساتو عوض کن،امروز شنبه ست... باید بری سر کار...دیرت شده...
-:سیگارمو نکشم؟
۰:نه

+  سه شنبه 30 مهر1387   اثر  آسد بهنام خان یاسینی(گ)  | 

قلندروار، چيزي شبيه من...بي شك قسمت من ميشود خرسندي...گاه ميبينم خورشيد روي گونه هايم امتحان ميشود تا سرطان پوست بگيرم...پوست مي اندازم و ميخندم...بلند كه كوه خاكستري هم ميخندد پس از من و اين نويد خوشبختي من است و اين كه كسي كنارم نيست تا دستم را بگيرد كه كوه با صداي او هم،نويد بخش باشد...
قايم بشوم؟ از كه؟...
ميشوم...پشت درخت گردو...پاي كوه...خورشيد نميتواند پيدايم كند...باد ميتواند و ميوزد روي گونه هاي سرخم كه هنوز داغند...اما اينها نه...كسي ديگر...چرا بهانه ميگيرم؟!...چرا منتظر "ساك ساك" گفتن كس ديگري هستم؟!...بهانه ميگيرم...پا ميكشم روي زمين...من بايد خرسندي ام را تمرين كنم...قلندر بودنم را...بهانه ميگيرم...ساعت ها...سالها...
ناهار نخورده ام...صبحانه هم ...خورشيد كه ساعت ../8 صبحانه خورده...دیدم... ناهار هم با فلامينگوها بود...فلامينگوهايي كه ديروز صدايم كردند به اسم كوچك...من با چشمكي خنداندمشان... اما آنها هم هجرت كردند حالا به شمال مديترانه....
... و حالا كه به اسم كوچك بخواندم؟!...اسمم چه بود؟: "ــــــــ"؟
من فقط میدانم كتابهايي كه فروخته ميشوند: كمي روانشناسي ، رمان ، تاريخ ، خودشناسي و كمك درسي ... شعور سنگ را هم افزايش نميدهد ،فقط به قيمت بالا ،پر فروش ميشوند و چيده در كتابخانه هاي چوبي به چوب همين درخت گردو كه پشتش قايمم.درخت،خودش همه چيز را به من گفت...او گفت و من كف دستم با صمغش نوشتم تا يادم بماند و بيكار هم نباشم سالها پشتش تا او مرا پيدا كند و بگويد: "ساك ساك...من هم میدانم"ـــــــــ"
و من قلندروار سرش را روي شانه هايم  بگذارم تا قفل مذاب گلويش را بريزد روي پيرهنم...و پيرهنم خيس شود از حرفهاي نگاهش كه در چشم سياه و براقش ميچرخاند روزها...
گشنه تر ميشوم و راه تر! ميروم پشت درخت!...حالا خورشيد مرا پيدا ميكند هرروز و ميگوييد"ساك ساك" روي گونه هايم،تا من سرطان پوست بگيرم و من انگار كه نشنيده ام سالهاست...
و اينگونه ميشود كه اسم كوچكش را فرياد ميزنم كه "آهاي " ریحانه من! " من اينجايم...تا سرطان نگرفته ام بيا"...و كوه خاكستري هم بعد من ميگويد... و باد...
به فلامينگوها هم گفته ام كه اگر ديدندش، بگويند  كه من پشت درخت گردو قایم شده ام.

                                    

+  یکشنبه 31 شهریور1387   اثر  آسد بهنام خان یاسینی(گ)  | 

-:چرا خدا حرف نمیزنه بابایی؟
۰:پریا! قرار نشد سوالهای سخت سخت بکنی ها!...خدا میخواد که ما باهاش حرف بزنیم...اونم فقط خوب گوش کنه...
-:پس چرا حرف منو گوش نمیده بابا؟
۰:چرا برگ گلم...گوش میده...نیگا کن!...الان کنارت خوابیده و با بادش موهاتو میرقصونه...
-:پس چرا مثل تو معلوم نیستش؟
۰:چون میخواد توی دل هرکسی یه جور باشه...مثلا...مثلا توی ذهن من شکل گله...خوب فکر کن...تو دل تو چی؟
-:تو دل من...تو دل من قد بابامه...مثل خودخودت...شبها هم تا وقتی من چشمامو میبندم٬بهم نیگا میکنه و میخنده...ولی بعدش میدونم که!... یه عالمه گریه میکنه از دوری مامانی...منم بیدار میشم و از پشت در نیگاش میکنم...
۰:ای ناقلا...دیدی!...دیدی برگ گلم حالا چقدر قشنگه...هرکی یه جور نیگاش میکنه... 
-:بابایی! تو که میگی گوش میکنه٬بهش میگی که بابایی رو نیگه داره برام؟ چون میخوام برای باباییم تولد بگیرم فردا...
۰:...........دختر قشنگم...بابایی همیشه پیشت میمونه...مثل خدا...مگه نه خدا؟...شنیدی گفت آره؟...
-: آره شنیدم بابایی...
...بابایی! برام مداد قرمز میخری فردا؟...
۰:قربون صدات برم...آره...الان هرچی میخوای به خدا بگو...اونم به بابایی میگه برات بخره...چشماتو ببند و بگو...بعد خدا یواش یواش خوابو میندازه توی چشمای نازت که شبیه مامانیه و برق میزنه...بعدشم مثل فرشته ها میخوابی...
-:باشه بابایی ناقلا...
خدا!...من مداد قرمز میخوام...یه کیک گنده برای تولد بابام...عروسک کپلی...یه دونه لاک قرمز...یه کتاب نقاشی...یه روسری صورتی...یه دونه...یه.............(خوابش رفت).
                    
۱۲ مرداد روز هبوط من٬ هنوز در تمنای دیدن و بوییدن...

+  یکشنبه 13 مرداد1387   اثر  آسد بهنام خان یاسینی(گ)  |