
قلندروار، چيزي شبيه من...بي شك قسمت من ميشود خرسندي...گاه ميبينم خورشيد روي گونه هايم امتحان ميشود تا سرطان پوست بگيرم...پوست مي اندازم و ميخندم...بلند كه كوه خاكستري هم ميخندد پس از من و اين نويد خوشبختي من است و اين كه كسي كنارم نيست تا دستم را بگيرد كه كوه با صداي او هم،نويد بخش باشد...
قايم بشوم؟ از كه؟...
ميشوم...پشت درخت گردو...پاي كوه...خورشيد نميتواند پيدايم كند...باد ميتواند و ميوزد روي گونه هاي سرخم كه هنوز داغند...اما اينها نه...كسي ديگر...چرا بهانه ميگيرم؟!...چرا منتظر "ساك ساك" گفتن كس ديگري هستم؟!...بهانه ميگيرم...پا ميكشم روي زمين...من بايد خرسندي ام را تمرين كنم...قلندر بودنم را...بهانه ميگيرم...ساعت ها...سالها...
ناهار نخورده ام...صبحانه هم ...خورشيد كه ساعت ../8 صبحانه خورده...دیدم... ناهار هم با فلامينگوها بود...فلامينگوهايي كه ديروز صدايم كردند به اسم كوچك...من با چشمكي خنداندمشان... اما آنها هم هجرت كردند حالا به شمال مديترانه....
... و حالا كه به اسم كوچك بخواندم؟!...اسمم چه بود؟: "ــــــــ"؟
من فقط میدانم كتابهايي كه فروخته ميشوند: كمي روانشناسي ، رمان ، تاريخ ، خودشناسي و كمك درسي ... شعور سنگ را هم افزايش نميدهد ،فقط به قيمت بالا ،پر فروش ميشوند و چيده در كتابخانه هاي چوبي به چوب همين درخت گردو كه پشتش قايمم.درخت،خودش همه چيز را به من گفت...او گفت و من كف دستم با صمغش نوشتم تا يادم بماند و بيكار هم نباشم سالها پشتش تا او مرا پيدا كند و بگويد: "ساك ساك...من هم میدانم"ـــــــــ"
و من قلندروار سرش را روي شانه هايم بگذارم تا قفل مذاب گلويش را بريزد روي پيرهنم...و پيرهنم خيس شود از حرفهاي نگاهش كه در چشم سياه و براقش ميچرخاند روزها...
گشنه تر ميشوم و راه تر! ميروم پشت درخت!...حالا خورشيد مرا پيدا ميكند هرروز و ميگوييد"ساك ساك" روي گونه هايم،تا من سرطان پوست بگيرم و من انگار كه نشنيده ام سالهاست...
و اينگونه ميشود كه اسم كوچكش را فرياد ميزنم كه "آهاي " ریحانه من! " من اينجايم...تا سرطان نگرفته ام بيا"...و كوه خاكستري هم بعد من ميگويد... و باد...
به فلامينگوها هم گفته ام كه اگر ديدندش، بگويند كه من پشت درخت گردو قایم شده ام.
-:چرا خدا حرف نمیزنه بابایی؟
۰:پریا! قرار نشد سوالهای سخت سخت بکنی ها!...خدا میخواد که ما باهاش حرف بزنیم...اونم فقط خوب گوش کنه...
-:پس چرا حرف منو گوش نمیده بابا؟
۰:چرا برگ گلم...گوش میده...نیگا کن!...الان کنارت خوابیده و با بادش موهاتو میرقصونه...
-:پس چرا مثل تو معلوم نیستش؟
۰:چون میخواد توی دل هرکسی یه جور باشه...مثلا...مثلا توی ذهن من شکل گله...خوب فکر کن...تو دل تو چی؟
-:تو دل من...تو دل من قد بابامه...مثل خودخودت...شبها هم تا وقتی من چشمامو میبندم٬بهم نیگا میکنه و میخنده...ولی بعدش میدونم که!... یه عالمه گریه میکنه از دوری مامانی...منم بیدار میشم و از پشت در نیگاش میکنم...
۰:ای ناقلا...دیدی!...دیدی برگ گلم حالا چقدر قشنگه...هرکی یه جور نیگاش میکنه...
-:بابایی! تو که میگی گوش میکنه٬بهش میگی که بابایی رو نیگه داره برام؟ چون میخوام برای باباییم تولد بگیرم فردا...
۰:...........دختر قشنگم...بابایی همیشه پیشت میمونه...مثل خدا...مگه نه خدا؟...شنیدی گفت آره؟...
-: آره شنیدم بابایی...
...بابایی! برام مداد قرمز میخری فردا؟...
۰:قربون صدات برم...آره...الان هرچی میخوای به خدا بگو...اونم به بابایی میگه برات بخره...چشماتو ببند و بگو...بعد خدا یواش یواش خوابو میندازه توی چشمای نازت که شبیه مامانیه و برق میزنه...بعدشم مثل فرشته ها میخوابی...
-:باشه بابایی ناقلا...
خدا!...من مداد قرمز میخوام...یه کیک گنده برای تولد بابام...عروسک کپلی...یه دونه لاک قرمز...یه کتاب نقاشی...یه روسری صورتی...یه دونه...یه.............(خوابش رفت).

۱۲ مرداد روز هبوط من٬ هنوز در تمنای دیدن و بوییدن...