التماسش نکردم... چیزهایی میخواست و من همه رو یه جا دادم...حرف هایی میخواست و من همه رو یه جا گفتم... حالا نفرینم میکنه و من همه رو یه جا میپذیرم...
یادمه همه بچگی مو دستمالی تن اش شده بودم...روزهایی تنها میشدیم و من کودکانه می لیسیدمش و او می غلطید و ...زبونم خشک میشد و می افتادم به پایش که "خاله! دیکته ام رو هنوز ننوشتم"...
نمیدانم!... ولی چیزهایی باید خراب میشد!...کسی باید میمرد!...از یادش عرق میکنم... زبونم هنوز هم خشک میشه!...
اما حالا که روی سجاده اش می افته و چشمهای چروکیده اش خیس میشه... میفهمم که گناهم چی بوده!... میفهمم که چرا از بوی پیرهن اش حالم بهم میخوره...
میفهمم که چه جوری باید پوستشو قرمز کنم تا تیک دستم روی چاقو آروم بگیره!...